داستان :یک کارگر معمولی

داستان :یک کارگر معمولی
داستان پدر کارگر،کارگر معمولی،داستان

هیچ وقت عادت نداشته ام و ندارم موقعی که ۲ نفر با هم گپ می زنند،


گوش بایستم، ولی یک شب که دیروقت به خانه آمدم و داشتم از حیاط

رد می شدم، به طور اتفاقی صدای گفت و گوی همسرم و کوچک ترین

پسرم را شنیدم.

پسرم کف آشپزخانه نشسته بود و همسرم داشت با او صحبت می

کرد. من آرام ایستادم و از پشت پرده به حرف های آنها گوش دادم.

ظاهراً چند تا از بچه ها در مورد شغل پدرشان لاف زده و گفته بودند که

آنها از مدیران اجرایی بزرگ هستند و بعد از باب من پرسیده بودند که

پدرت چه کاره است،

باب درحالی که سعی کرده بود نگاهش به نگاه آنها نیفتد،

زیر لب گفته بود:

«پدرم فقط یک کارگر معمولی است.»

منبع : storyes.mihanblog.com

کلمات کلیدی :
نظرات بییندگان :

بهترین مشاغل و خدمات شهر خود را ، در سایت نشونه پیدا کنید.

مشاهده سایت نشونه